رمان

پارت ۶

رمان آرام باش


علی آمد پیشم

علی:: ندا. عوم حالت خوبه؟!

ندا:: آره خوبم چیزی نیست

علی :: ببخشید تقصیر من شد

ندا:: نه بابا

دستم و زدم به شونه علی که کامیار
مارو دید چیزی نگفت و رد شد

با علی خداحافظی کردم میخواستم اسنپ بگیرم که پیام آمد

پیام از( گوریل)

بیرون دانشگاه منتظرتم

نوشتم:: من با تو جایی نمیام

نوشت:: دوست داری خودم بیام ببرمت

اوفففف یه دنده


با حرص و جوش رفتم بیرون دانشگاه که ماشینشو دیدم رفتم و سوارشدم

همین که سوارشدم حرکت کرد

کامیار:: علی اره؟ علی!!
باشه یه علی نشونت بدم

ندا:: تقصیر خودت بود من و بردی انتهای کلاسسسسس

کامیار؛: میخواستی بزارم پیش اون هول بشینییی( داد)

ندا:: تو منو از کلاس انداختی بیرون(با بغض)

زیر چشمی نگام کرد دید بغض کردم سرم و چسبوند به سینش


کامیار:: آخه فداتشم من فنچ خوشگلم تو که میدونی دوست ندارم با پسر دیگه ای گرم بگیری ها خوشگلم؟

ندا:: ولم هق کن
تو سرم داد زدی


من چرا انقدر دل نازک شده بودم خدایایایایاا

کامیار :: باید داد میزدم تا دفعه دیگه مراقب رفتارت باشی
باشه؟


ندا:: باشههه

خوبه خوشگلم

کامیار:: پرنسسم؟

ندا:: هوم؟

کامیار :: کی میخوای باهام وارد رابطه شی ببین چند مدته منتظرم؟؟

ندا:: کامیار ببین شاید ما واقعا خواهر و برادر نباشیم اما مامان و بابا قبول نمیکنن

کامیار :: کسی بی خود کرده نظر بده

ندا:: آخه کامیار .. ( حرفشو قط کرد)

کامیار :: اما و آخه نداره همین که گفتم

ماشین و نگه داشت

برگشت سمتم و دستمو گرفت


کامیار:: تو خودت چه نظری داری دوسم داری؟ می خوای باهام باشی؟
درسته نخوای هم مهم نیست تو مال منی
حالا بگو میخوای؟

ندا:: ........


کامیار :: خوشگلم جواب بده!!!


ندا:: آ.ره


کامیار::: چی گفتیییی؟؟ ( تعجب))

ندا:: منم میخوامت

کامیار :: چیییی( داد از سر هیجان))

محکم بغلم کرددد

کامیار:: اییی من فدای تو بشمممممم

ندا:: خدا نکنههه

کامیار:: از الان دوست پسر و

مکث کرد

همسر آینده اتم


ندا:: خندید
اره

کامیار :: خوب همسرم کجا بریم؟ لبخند


ندا:: خوب همسرم برم خونه خستم

کامیار:: اخ قربون اون همسرم گفتند بریم ولی..

ندا:: چی شده؟

دستشو گذاشت رو صورتم و نزدیک شد
.............
دیدگاه ها (۰)

رمان

پارت ۴

پارت ۳ آرام باش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط